ما را به در نمی‌رود از سر هوای یارگفتی ,پرسیدی ,دادم ,کردی ,نوشتم ,تکان ,نشانت دادم ,تکان دادم ,نگاهت کردم

:: ما را به در نمی‌رود از سر هوای یار گفتی ,پرسیدی ,دادم ,کردی ,نوشتم ,تکان ,نشانت دادم ,تکان دادم ,نگاهت کردم
گفتی ,پرسیدی ,دادم ,کردی ,نوشتم ,تکان ,نشانت دادم ,تکان دادم ,نگاهت کردم

روی تراس مادربزرگ نشسته بودم و پماد سوختگی را روی انگشت شست دست راستم که موقع پختن کتلت روغن داغ رویش پاشیده بود و به شدت قرمز شده بود، می‌کشیدم. آمدی. با یک لیوان آب و دو عدد قرصی که بعد از دو هفته هنوز نتوانسته‌اند از پس سرفه‌هایم بربیایند. نشستی و گفتی:" ببینم دستتو." نشانت دادم. اخم کردی و گفتی:" خیلی بی احتیاطی." نگاهت کردم. گفته بودم با اخم هم جذابی؟ اخمت عمیق‌تر شد و گفتی:" اصلا مراقب خودت نیستی" آرام گفتم:" خوب می‌شه یار. تاول نزده. فقط یکم قرمز شده." گفتی:" لطفا تا وقتی بیام خودتو نکش؟ باشه؟" لبخند زدم و گفتم:" چشم" گره ابروهایت باز شد و گفتی:" از اون کلمه‌هایی بود که از تو بعید بود." به اطرافت نگاه کردی و پرسیدی:"راستی چرا آروم حرف می‌زنی؟ کسی اینجا نیست." به گلویم اشاره کردم و گفتم:"صدام گرفته." گفتی:" دکتر چی گفت؟" سرفه‌ای کردم و نوت گوشی‌ام را باز کردم و نوشتم:" دکتر گفت سرما خوردگی نیست. به یه چیزی آلرژی پیدا کردی." نشانت دادم و گفتی:" یادته همین چند روز پیش غر می‌زدی که آلرژی با‌کلاسه، چرا ندارمش؟" خندیدم و با سر تاییدت کردم. پرسیدی:" نمیدونی سرفه‌ت از کی شروع شد؟" می‌دانستم:" نوشتم، دو هفته قبل از دفاع" پرسیدی:" عصبی نیست؟ به خاطر استرس و اضطراب؟ " شانه‌هایم را به نشانه نمی‌دانم بالا انداختم. پرسیدی:" غذایی که تا به حال نمی‌خوردی خوردی؟" سرم را به نشانه نه تکان دادم. پرسیدی:" جایی که گل و گیاه باشه رفتی؟" کمی فکر کردی و گفتی:" یک ماه فقط خونه و دانشگاه بودی. اینم نیست." لبخند زدم به آمار دقیقت. گفتی:"نکنه اثرات کار با تولوئنه؟" دستم را به نشانه نه تکان دادم. گفتی:" چقدر استادت گفت به جاش از یه ماده سبک‌تر استفاده کن وقتی قراره مداوم باهاش در تماس باشی." نوشتم:" نگران نباش یار. چند ماه پیش کارم با تولوئن تموم شده." پرسیدی:" خودت دلیلشو پیدا نکردی؟" سرم را به نشانه تایید تکان دادم. نگاهم کردی و گفتی:" خب؟ " نگاهت کردم و نوشتم:" به نبودنت." نشانت دادم. لبخند زدی و گفتی:" حواسم باشه مریض می‌شی ازت اعترافای عاشقانه بگیرم." به بی‌رحمی دوست‌داشتنی‌ات خندیدم و به روزهایی فکر کردم که در ازای هر سوپ بخواهی برایت طوماری عاشقانه بنویسم.

پـ نـ 1 عنوان از سعدی

پـ نـ 2 کاش زمستون کش میومد.

پـ نـ 3 به رشت سفر نکنید. رشتِ بارانی و غمگین در آستانه بهار فقط مال خودمان است و بس.

گفتی ,پرسیدی ,دادم ,کردی ,نوشتم ,تکان ,نشانت دادم ,تکان دادم ,نگاهت کردم

ما را به در نمی‌رود از سر هوای یار



منبع : آسوکـاما را به در نمی‌رود از سر هوای یار
برچسب ها : گفتی ,پرسیدی ,دادم ,کردی ,نوشتم ,تکان ,نشانت دادم ,تکان دادم ,نگاهت کردم

دنبال دلیلم که چرا دل به تو دادمگفتم ,تکه‌ای ,کنارم نشسته

:: دنبال دلیلم که چرا دل به تو دادم گفتم ,تکه‌ای ,کنارم نشسته
گفتم ,تکه‌ای ,کنارم نشسته

باید خودم را چند تکه کنم. تکه‌ای از من همراه مادربزرگ در بیمارستان باشد. تکه‌ای از من در خانه مراقب مادر باشد و هر وعده سه مدل غذا بپزد. تکه‌ای از من در اتاق بنشیند و برای استاد راهنما اول مقاله بنویسد و تکه‌ی دیگری از من در آزمایشگاه استارت پروژه جدید و بزرگ استاد راهنمای دوم را بزند. تکه‌ای از من مدرسه باشد و درس بدهد و جزوه فیزیک دوازدهم را کامل کند و تکه دیگری از من به بچه‌های کلاس‌های عصر بفهماند اینکه شما با ۱۶ سال سن نمی‌دانید تقسیم ۵۴ بر ۹ می‌شود ۶ به ضعف در ریاضی‌تان برمی‌گردد نه فیزیک. حتی تکه‌ای از من باید خیاطی‌های بابا را انجام دهد و تکه دیگرم برای دوستی که در تهران دفتر پلنرش پاره شده و غصه می‌خورد تمام شهر را بگردد و آنچه در سلیقه دوستش است پیدا کند و برایش بفرستد. به همه این‌ها یک یار بدقلق را اضافه کنید. یک عدد یار، که همه جا هست اما تکه‌تکه شدنم را نمی‌بیند و نیامده دلش می‌خواهد در دل هر اتفاقی یک داستان برای او هم بنویسم. مثلا همین دیروز در محوطه بیمارستان کنارم نشسته بود و می‌گفت:" اگه یه روز من بستری باشم اینجا همراهم می‌مونی؟" چه می‌گفتم؟ به یاری که وقتی نادیده‌اش می‌گیرم که برود اما باز روی هر نیمکتی کنارم نشسته است چه می‌گفتم؟ چند روز نبود و باید تلافی می‌کردم. بی‌رحمانه گفتم:" بستگی داره." با تعجب نگاهم کرد و گفت:" به به! به چی؟" گفتم:" به اینکه چند درصد مطمئن باشم سالم برمی‌گردی." گفت:"خب؟ بقیه‌ش؟" گفتم:" همین. اگه بدونم سالم مرخص می‌شی می‌مونم." پرسید:" و اگه احتیاج به مراقبت داشتم می‌ری. گفتم:" احتمالا" گفت:" برگرد" برنگشتم. می‌خواست مچم را بگیرد. می‌خواست لبخندی که پنهانش کرده بودم ببیند. گفت:" ببینمت؟" چقدر ببینمت از برگرد قوی‌تر است. چقدر دلبرتر است. ببینمت می‌تواند خلاصه تمام حرف‌های عاشقانه‌‌‌ای که باید بگوید باشد. نگاهش کردم. لبخند زد و گفت:" باور کن چشمات می‌گن طوریم شه پاشنه در اتاقمو در میاری." خندیدم و گفتم:" پاشنه درو در میارم؟ می‌شکنمش! " بلند شدم و روسریم‌ام را مرتب کردم. مادربزرگه تنها بود. نگاهم کرد و گفت:" من مریض شدم پیشم نمون. نمی‌خوام اونی که این‌جوری خسته‌ت می‌کنه من باشم." گفتم:"تنها چیزی که خسته‌م می‌کنه نبودنته." گفت:" زود برمی‌گردم" لبخند زدم و گفتم:" خوبه" خوب نبود. از آخرین باری که گفته بود زود برمی‌گردم چند ماه گذشته. ما حتی تعریفمان از کلمات هم تفاوت دارد. بیاید کدام زندگی را بسازیم که من هر روز پشت پنجره‌اش منتظر اویی نباشم که قول داده زود بیاید؟

پ ن عنوان از امید صباغ‌نو 

گفتم ,تکه‌ای ,کنارم نشسته

دنبال دلیلم که چرا دل به تو دادم



منبع : آسوکـادنبال دلیلم که چرا دل به تو دادم
برچسب ها : گفتم ,تکه‌ای ,کنارم نشسته

یعنی چراغش روشن می‌شود؟خانه ,می‌خواند ,کتاب ,اصلا ,دختری ,باید بیایی

:: یعنی چراغش روشن می‌شود؟ خانه ,می‌خواند ,کتاب ,اصلا ,دختری ,باید بیایی
خانه ,می‌خواند ,کتاب ,اصلا ,دختری ,باید بیایی

باید بیایی یار. باید بیایی و مثلا نوه بزرگ خانه رو به روی خانه مادربزرگه -همان خانه‌ای که سالهاست رنگ آدمیزاد ندیده- باشی و صبح به صبح به ستون تراس تکیه بزنی و چایت را در کش و قوس‌های طبیعت بنوشی و ندانی آن دختری که دیروز از ترس سگ بزرگ همسایه بغلی یک محل را دویده و نفس‌نفس‌زنان آقاجونش را صدا می‌زده که بیاید و سگ را که بفرستد پی کارش، نوه‌ی صاحب آن خانه باغیست که هر بار می‌بینی‌اش سلام می‌دهی و می‌پرسی:" چطورید همسایه؟" اصلا غروب‌ها بیا و کنار آقاجونی که حالا کتاب خواندن برایش سخت شده و یک پاراگراف می‌خواند و ۱۰ دقیقه کتاب را می‌بندد و بعد پاراگراف بعدی را می‌خواند بنشین و از خاطراتش بپرس تا صدایم بزند و بگوید:" باباجان چایت حاضر شد؟" و من برایتان چایی زعفران تازه دم و توت بیاورم و بنشینم و صدایت را در گوشم ذخیره کنم برای بعد از ۱۳ که قرار است کلید خانه مادربزرگه‌ات را به ما بسپاری تا نگذاریم آبادی از خانه‌اش برود. اصلا می‌توانی دم رفتن بپرسی "راستی آن دختری که ده لایه لباس تنش می‌کند و کلاهش را تا بینی‌اش پایین می‌کشد و در هوایی که هیچ آدمیزادی گوشه پنجره‌اش را باز نمی‌گذارد روی تراس می‌نشیند و کتاب می‌خواند شمایید؟" یا "این روزها که مادربزرگ کسالت دارند بوی نان‌های شماست که هر صبح مشاممان را پر می‌کند؟" حتی می‌توانی بپرسی:"آن دختری صبح به صبح رو به روی باغ می‌ایستد و موهایش را شانه می‌زند و شکوفه می‌چیند و لای موهایش می‌گذارد شمایید؟" من رنگ عوض کنم و  تو لبخند بزنی و بگویی:" حیف دیر فهمیدم." وسایلت را پشت ماشینت بگذاری و دلم طاقت نیاورد و بگویم:" چند لحظه صبر کنید" و برایتان چند نان داغ بیاورم که حق همسایگی را ادا کرده باشم. از دستم بگیری و بگویی:"واجب شد زود به زود سر بزنم. این‌بار چای با من و نان از شما." لبخند بزنم و برایت که برایم دست تکان دادی دست تکان بدهم و به چایی که قرار است به دست تو دم بکشد و نانی که به دست من پخته می‌شود فکر کنم و از شوق زیر بارانی که بند نمی‌آید بچرخم. اصلا خدا را چه دیدی. شاید مریض شدم و دلت شور افتاد و به شهر نرسیده برگشتی.

خانه ,می‌خواند ,کتاب ,اصلا ,دختری ,باید بیایی

یعنی چراغش روشن می‌شود؟



منبع : آسوکـایعنی چراغش روشن می‌شود؟
برچسب ها : خانه ,می‌خواند ,کتاب ,اصلا ,دختری ,باید بیایی

ای کاش بفهمد که حضورش چه مهم استگفتم ,گفتی ,خندیدم ,آشپزی ,اینکه ,اولین ,نگاه کردم ,اولین باره ,گفتی باور ,گفتی دیگه

:: ای کاش بفهمد که حضورش چه مهم است گفتم ,گفتی ,خندیدم ,آشپزی ,اینکه ,اولین ,نگاه کردم ,اولین باره ,گفتی باور ,گفتی دیگه
گفتم ,گفتی ,خندیدم ,آشپزی ,اینکه ,اولین ,نگاه کردم ,اولین باره ,گفتی باور ,گفتی دیگه


موهایم را پشت گوشم گذاشتم و دست به کمر به سه مدل غذایی که پخته بودم نگاه کردم. زیر برنج‌ها را کم کردم. راضی بودم. بعد از حدود چهار ماه اولین باری بود که به دنیای آشپزی برگشته بودم. به آن‌طرف نگاه کردم. به دو سینک پر شده از ظرف. لبخند زدم به نیم ساعتی که قرار بود به ظرف شستن بگذرد. حرف همیشگی مادر اینست که:" وقتی آشپزی می‌کنی تیکه تیکه ظرف‌هارو بشور. وقتی رو هم می‌ذاریشون آخرش که خسته‌ای حوصله شستنشونو نداری." مادر نمی‌داند که تمام لذت آشپزی به آن همه ظرف نشسته تولید شده است که قرار است وقت شستنشان به مسائل مهم زندگی‌ام فکر کنم. آخر من از آن‌هایی هستم که وقتی پشت سینک می‌ایستم تمرکزم چندین برابر می‌شود و تصمیم‌های مهمی می‌گیرم. پشت سینک ایستادم و از ظرف‌های کوچک شروع کردم. دستکش‌ها را سمتم گرفتی و گفتی:" دستت کن." گفتم:" لازم نیست. اینجوری راحت‌ترم." گفتی:" باور کن می‌دونم بعدش قراره غر بزنی که ناخنم شکست." لبخند زدم و گفتم:"صبح کوتاهشون کردم. نمی‌تونم غر بزنم." گفتی:" دیگه بدتر. غر می‌زنی که پوستم خراب شد." خندیدم و گفتم:"دلم می‌خواد. بعد از دقیقا ۳ ساعت آشپزی کمترین حقمه که ده دقیقه غر بزنم." به گاز نگاه کردی و گفتی:" ده دقیقه قابل قبوله." به گاز نگاه کردم و گفتم:" فک کنم برنجا دم کشیدن. خاموششون می‌کنی لطفا؟" خاموش کردی و پرسیدی:" چرا دو تا دیگ؟ یه جا می‌پختیشون." وقت رو کردن ترفند‌هایم رسیده بود. گفتم:" به دو دلیل. اول اینکه اینجوری کل برنج یه دست دم می‌کشه و زمان کمتری لازمه. دوم اینکه ته‌دیگ بیشتری داریم و سرش جنگ راه نمی‌افته." روی صندلی نشستی و گفتی:" دیگه واقعا حق با خان داداشه. باید برات آستین بالا بزنیم." خندیدم و گفتم:" خان داداش؟ اون کلی از من کوچک‌تره یار." گفتی:" به هر حال داداش شماست و احترامش واجب." ظرف‌ها تمام شدند. آب دستم را تکاندم و گفتم:" خوشحالم که یک نفر هست که ازش بترسی." کتاب شدن را برداشتی و گفتی:" تو خوشحال باش. من قول می‌دم از خودتم بترسم." خندیدم و کاهوهای سالاد را خرد کردم. پرسیدی:" اولین باره خوندن یه کتابت این‌قدر طول کشیده." گفتم:" اولین باره که این‌قدر در من زنده‌ای که بیشتر از اینکه بخونم، می‌نویسم." کتاب را بستی و گفتی:" پس خوش به حال من." گفتم:" کاش تو هم بلد بودی." نزدیک آمدی و یک تکه کاهو برداشتی و گفتی:"منم شیوه خودمو دارم." چاقو را سمتت گرفتم و نگاهت کردم و گفتم:" منظورت همین نیومدنا و نبودناست؟" خندیدی و چاقو را گرفتی و گفتی:" باور کن تنها دلیل نیومدنام اینه که نمی‌خوام ذوق نوشتنتو کور کنم." خندیدم. چیزی نگفتم. دل خودم است. دوست داشتم بگذارم گول بخورد.

پـ نـ متاسفانه نمی‌دونم عنوان از کدوم بزرگواره.

گفتم ,گفتی ,خندیدم ,آشپزی ,اینکه ,اولین ,نگاه کردم ,اولین باره ,گفتی باور ,گفتی دیگه

ای کاش بفهمد که حضورش چه مهم است



منبع : آسوکـاای کاش بفهمد که حضورش چه مهم است
برچسب ها : گفتم ,گفتی ,خندیدم ,آشپزی ,اینکه ,اولین ,نگاه کردم ,اولین باره ,گفتی باور ,گفتی دیگه

صدایم بزن

:: صدایم بزن

شده یکباره خسته شوید و بنشینید وسط اتاق و تمام دلخوشی‌هایتان را پاره کنید و روانه سطل زباله کنید؟ شده حتی خودکارها و ماژیک‌ها و دفترهایی که دوستشان داشتید در یک کیسه زباله بزرگ جمع کنید و ساعت ۱۲ شب پشت در بگذارید؟ شده همه را بفرستید مهمانی و شامتان بسوزد، تمام آب کتری‌تان تبخیر شود و دود در خانه بپیچد و متوجه نشوید؟ شده لباس‌هایتان را در لباس‌شویی بگذارید و خشک کردن را به جای شستن انتخاب کنید و دل و روده‌اش به هم بپیچد و خاموش شود؟ شده تلویزیون روشن باشد و از کل سریال فقط تیتراژ پایانی‌اش را ببینید؟ شده ۵ لیوان چای داغ را در ۱ ساعت بنوشید و حواستان پرت چیزی جز "صدایم بزن که شاید زمستان من سرآید" چارتار نباشد؟ شده یکباره ترس از شب و تاریکی‌تان رنگ ببازد و کنج اتاق بنشینید و فکر کنید که کجای کار می‌لنگد؟ شده گوشی‌تان را روی ایرپلین مود بگذارید و خودتان را فریب دهید که تنهایی حالم خوب می‌شود و احساس کنید یک دلتنگی روی دلتان ورم کرده؟ اصلا شده پنچر باشید؟ مثل آن ماشین خیابان معلم که دزد هر ۴ چرخش را یکجا برده؟


صدایم بزن



منبع : آسوکـاصدایم بزن
برچسب ها :

چه دردی بدتر از اینکه بخواهی رفتن او راگفتم ,صدای ,شنیدم ,بودی ,شالم ,گفتی

:: چه دردی بدتر از اینکه بخواهی رفتن او را گفتم ,صدای ,شنیدم ,بودی ,شالم ,گفتی
گفتم ,صدای ,شنیدم ,بودی ,شالم ,گفتی


ساعت ۸ غروب را نشان می‌داد. کسی خانه نبود. رفته بودند عیادت مادربزرگه. درد عجیبی در تمام سرم پیچیده بود. پلکم می‌پرید و پیشانی‌ام نبض داشت. دو ژلوفن و دو استامینوفن کارساز نبودند. تمام چراغ‌ها را خاموش کردم. پرده را کشیدم. افاقه نکرد. شالم را دور سرم و روی چشم‌هایم بستم. تاریک شد. سرم سنگین بود. دردها دست به دست داده بودند که مجبورم کنند که زنگ بزنم و بگویم حالم خراب است، برگردید. صدایم زدی و گفتی:" نباید خونه تنها می‌موندی" کمی شالم را بالا زدم. در چهارچوب در ایستاده بودی. گفته بودم آستین بالا زدن‌های منظمت هم جذاب است؟ گفتم:" علیک سلام" لبخند زدی و گفتی:" چشماتو ببند. راحت باش. من مشکلی ندارم." می‌بستم، نمی‌دیدمت. گفتم:"من مشکل دارم." پشت میز تحریرم نشستی و پرسیدی:" چیکار می‌کردی؟" گفتم:"کارهای پروژه خاله رو انجام می‌دادم." کمی فایل را بالا پایین کردی و پرسیدی:" من می‌تونم کمکت کنم؟" چقدر دلم می‌خواست واقعا بودی و تمامش می‌کردی. گفتم:" نه، دردم کم شد انجامش می‌دم." نور صفحه لپتاپ از فاصله ۲ متری اشکم را درآورد. نگاهت کردم. دستت را زیر چانه‌ات گذاشته بودی و فایل را بررسی می‌کردی. تو باید مهندس باشی و لاغیر. شالم را روی چشمانم کشیدم و گفتم:" دوازده روزه نیستی." چیزی نگفتی. این یعنی نبودنت خودخواسته بود. به دل گرفتم. تو فکر کن کسی که خودت در ذهنت ساختی‌اش دو هفته بی‌خبرت بگذارد. گفتی:" بهونه‌گیر شدی." قبل‌ترها اسمش دلتنگی بود. چه می‌گفتم؟ خودم قدرت دستت داده بودم. گفتم:"ببخشید" خسته شده‌ام از این همه برای توی بی‌تفاوت نوشتن. برای تویی که نیامده قدرت‌نمایی می‌کنی و من کوتاه می‌آیم. پتو را روی سرم کشیدم و گفتم: "خسته‌م". صدای صندلی را شنیدم. بلند شدی. صدای قدم‌هایت را شنیدم دور شدی. صدای در را شنیدم. رفتی. دنبالت نیامدم. صدایت نزدم. کسی که دلِ رفتن دارد، نگه‌داشتنی نیست.

عنوان از پروانه حسینی

گفتم ,صدای ,شنیدم ,بودی ,شالم ,گفتی

چه دردی بدتر از اینکه بخواهی رفتن او را



منبع : آسوکـاچه دردی بدتر از اینکه بخواهی رفتن او را
برچسب ها : گفتم ,صدای ,شنیدم ,بودی ,شالم ,گفتی

شهر کتاب خیابان توحیدکتاب ,گفتم ,خیابان ,پرسید ,کتاب‌های ,می‌کردم ,کتاب خیابان ,خیابان توحید ,خیابان حافظ ,خیلی توئه ,باید می‌خواندم ,کتاب خیابان توحید

:: شهر کتاب خیابان توحید کتاب ,گفتم ,خیابان ,پرسید ,کتاب‌های ,می‌کردم ,کتاب خیابان ,خیابان توحید ,خیابان حافظ ,خیلی توئه ,باید می‌خواندم ,کتاب خیابان توحید
کتاب ,گفتم ,خیابان ,پرسید ,کتاب‌های ,می‌کردم ,کتاب خیابان ,خیابان توحید ,خیابان حافظ ,خیلی توئه ,باید می‌خواندم ,کتاب خیابان توحید


دانشجوی سال اول کارشناسی بودم. یک لیست بلندبالا از کتاب‌هایی که باید می‌خواندم و فرصتش پیش نمی‌آمد تهیه کرده بودم و مدام بین شهر کتاب خیابان توحید و دانشگاه در رفت و آمد بودم. آن روزها تازه فهمیده بودم که وقتی نمی‌توانم روابط دوستانه‌ام را کنترل کنم بهتر است خودم خودم را حذف کنم. خودم را حذف کردم. در جمع‌های دوستانه شرکت نمی‌کردم. با بچه‌های دانشگاه صمیمی نبودم و جز درباره مسائل درسی دلم نمی‌خواست با کسی هم صحبت شوم. و هزار و یک آجر دیگر که به ساختنم کمک می‌کرد. آن روزها هفته‌ای یکبار خودم را به شهر کتاب می‌رساندم و روی زمین می‌نشستم و کتاب‌ها را ورق می‌زدم و اولویت‌هایی که باید می‌خواندم را جا‌به‌جا می‌کردم. آن روزها هنوز کتاب‌فروش‌های کتاب‌خوان وجود داشتند. همان‌هایی که می‌توانستند کمکت کنند که کدام کتاب را اول بخوانی. با لیستم درگیر بودم و بین دو کتاب آنقدر مردد بودم که سه بار گذاشتم و برداشتمشان. پرسید:" به چی شک دارید؟" جا خوردم. اصلا جذاب نبود که یک غریبه بتواند این‌قدر راحت بپرد بالای حصاری که حتی دوست‌ترین‌ها هم نمی‌توانستند نزدیکش شوند. بلند شدم و گفتم:"هیچی" نگاهش، لحنش، صدایش همه و همه سردی را فریاد می‌زدند. پرسید:" منظورم کتاباست. بگید دنبال چی هستید کمکتون کنم." کمک نمی‌خواستم. گفتم:" ممنون، جفتشونو می‌خرم." گفت:" هر کتابی رو که نباید خوند. کتابارو بدید ببینم." نشانش دادم. گفتم:" نمی‌دونم کدومو اول بخونم." گفت:" مگه مسابقه‌ست؟" تلخ بود. اجازه نداد جواب بدهم. برایم توضیح داد که کتاب‌ها به چه سبکی، با چه لحنی، در چه ژانری نوشته شده‌اند. کتاب‌ها را دستم داد و گفت:" حالا خودتون انتخاب کنید." و رفت. همین‌قدر مسئولیت‌پذیر و سرد. بعد از آن روز هر بار شهر کتاب می‌رفتم برایم سر تکان می‌داد. دیگر نمی‌توانستم روی زمین بنشینم. احساس می‌کردم همه حرکاتم کنترل می‌شوند. شاید هم نمی‌شدند اما احتمالا شما هم بودید دیگر نمی‌توانستید با خیال راحت چهار زانو روی زمین بنشینید و کتاب ورق بزنید. چند هفته گذشت و متوجه یک صندلی خالی در انتهای راهروی کتاب‌های خارجی شدم. فکر می‌کردم که آن را گذاشته‌اند که بتوانند به کتاب های ردیف آخر دسترسی داشته باشند. یک روز که کتاب‌های دانشگاه هم همراهم بود. گفت:"چرا نمی‌شینید؟" گفتم:" آخه اجازه نگرفتم." لبخند زد. فکر کنید؟ لبخند. گفت:" اجازه نمی‌خواد. بشین." فکر کنید؟ همین‌قدر غیررسمی. کتاب مکانیک سیالات استریتر را دید و پرسید:" مکانیک می‌خونید؟" به کتابم نگاه کردم و گفتم:" مهندسی شیمی" گفت:" مهندس‌ها کتاب‌خون‌ترن." مثل من فکر می‌کرد. گفتم:" بله همین‌طوره." سوال پرسید. درباره درس‌ها و کتا‌هایمان. مراجع و استادهایمان. فیلد مورد علاقه و فیلدهای کاری موجود رشته‌مان. انگار همه چیز را می‌دانست. فقط تایید می‌کرد. مثل اینکه بخواهی برای نویسنده کتابی، داستان کتابش را تعریف کنی. از آن روز به بعد هر بار می‌رفتم کتاب معرفی می‌کرد و هفته بعد درباره‌اش می‌پرسید. شهر کتاب خیابان توحید اولین جایی از رشت بود که ناخودآگاه مرا سمت خود می‌کشانید. یک شب بعد از شام با میم(که حالا قدمت رفاقتمان به بیست سال رسیده) راهی شهر کتاب شدیم. دیدمش، روی صندلی نشسته بود و مارکز می‌خواند. سلام کرد و درباره کتاب‌های هفته پیش پرسید. نظرم را گفتم. بحث کردیم. گفت:" وقتشه کتاب‌های قوی‌تر بخونی." پشت پیشخوان نشست و آدرس یک کتاب‌فروشی قدیمی را پشت کارت شهر کتاب نوشت." گفت:" اینجا کتاب‌های دست دوم دارن." روی کارت دیگری اسم چند کتاب را نوشت. گفت:" اینارو بخر. اگه نداشت بگو برات بیاره. می‌تونی نصف قیمت ازش بخری. پیرمرد منصفیه." کارت‌ها را گرفتم. تشکر کردم و بیرون زدیم. می‌خواستم کارتی که پشتش آدرس نوشته بود در سطل زباله بیاندازم. می‌خواستم گران‌تر بخرم. نو بخرم. پول خودم بود. اصلا می‌خواستم آتشش بزنم. میم شانه به شانه‌ام بود. الان نمی‌شد. الان وقتش نبود. صدایم زد و گفت:" آسوکا، این پسره خیلی توئه." جمله معروفش درباره من همین است. وقتی می‌گوید فلان چیز "خیلی توئه" منظورش اینست که به من می‌آید. برای من ساخته شده. کنار شیرینی آق‌بانو ایستادم. نگاهش کردم. ته قلبم تاییدش کرد. انگار قلبم منتظر تلنگر بود. گفتم:" نه بابا، فقط می‌خواست کمکم کنه." انگار خودم هم می‌دانستم انقلابی در قلبم در حال وقوع است و مدام انکارش می‌کردم. کاغذ‌ها را در سطل زباله کنار آق‌بانو انداختم و لبخند زدم و از خیابان توحید فرار کردم. دو سال شهر کتاب نرفتم. کتاب کم خواندم. یک روز، بعد از آزمون پارسه در خیابان حافظ "تابلوی شهر کتاب شعبه ۲" را دیدم. وارد شدم. ماژیک هایلایت برداشتم. پرسیدم:" اجازه هست امتحانش کنم." گفت:" اجازه لازم نیست." برگشتم. خودش بود

پـ نـ 1 شهر کتاب خیابان حافظ حدودا سه سال پیش تعطیل شد.

پـ نـ 2 رشت بارانیست. نیایید.

پـ نـ 3 عکس از کتاب‌فروشی آسمان (عنوان کتاب رسول‌زاده را دوست دارم)

کتاب ,گفتم ,خیابان ,پرسید ,کتاب‌های ,می‌کردم ,کتاب خیابان ,خیابان توحید ,خیابان حافظ ,خیلی توئه ,باید می‌خواندم ,کتاب خیابان توحید

شهر کتاب خیابان توحید



منبع : آسوکـاشهر کتاب خیابان توحید
برچسب ها : کتاب ,گفتم ,خیابان ,پرسید ,کتاب‌های ,می‌کردم ,کتاب خیابان ,خیابان توحید ,خیابان حافظ ,خیلی توئه ,باید می‌خواندم ,کتاب خیابان توحید

عرض ارادت :)خیلی ,می‌کردم ,چقدر ,تموم ,سالی ,اینکه ,همون سالی ,قرار نیست

:: عرض ارادت :) خیلی ,می‌کردم ,چقدر ,تموم ,سالی ,اینکه ,همون سالی ,قرار نیست
خیلی ,می‌کردم ,چقدر ,تموم ,سالی ,اینکه ,همون سالی ,قرار نیست



سلام بلاگرهایِ جان. خیلی دلم می‌خواست من هم بیام و از روزهای سختی که گذروندم و نود و هفتی که سخت و تلخ شروع شده بود و پر از چالش بود برام بنویسم و بگم خدارو شکر که گذشتن. خدارو شکر تموم شدن. خدا رو شکر که قرار نیست برگردن. اما حقیقتش اینه که امسال به اندازه چند سال بزرگ شدم و با همه کم آوردن‌های مقطعیم، راضی‌ام که به عنوان بخشی از زندگیم پذیرفتمشون و اجازه ندادم از پا درم بیارن. فکر می‌کنم همه آدم‌ها بعد از یک دوره طولانی سختی کشیدن، دلشون می‌خواد به عقب نگاه کنن ببینن چطور چالش‌هارو گذروندن، اگر قوی بودن به خودشون افتخار کنن و اگر نبودن سعی کنن که تو چالش بعدی قوی ظاهر بشن. روز دفاع برای من خیلی روز عجیبی بود. من داشتم از پایاننامه‌ای که در طولش بزرگترین مشکلات زندگیم رخ داده بود دفاع می‌کردم و فقط استاد راهنمام می‌دونست که من چقدر سختی کشیدم، چقدر تلاش کردم و چقدر سعی کردم بدون کمک از کسی خودم انجامش بدم. باید یک چیزی رو همین‌جا بگم. خیلی ممنونتونم بچه‌ها. خیلی ممنونم ازتون که با اینکه یک ماه اخیر کامنت همه پست‌هام بسته بود، بهم پیام خصوصی می‌دادین و از وضعیت من و پایان‌نامه‌م می‌پرسیدین و دعام می‌کردین. خواستم بگم که همه دعاهاتون بهم رسید و اون روز به بهترین شکل ممکن تموم شد. شوخی که نیست، اون همه دعا و آرزوی موفقیت واقعی مگه می‌شد کارساز نباشه؟ شما رفیق‌ترین هستید و سال نود و هفت همون سالی بود که شما رو برام رقم زد. چطور می‌تونم با این دستاورد بزرگ بگم چقدر خوب که تموم شد؟ خلاصه اینکه خیلی مخلصیم.  (: 

می‌دونید، همیشه فکر می‌کردم بعد از دفاع تا هفته‌ها استراحت کنم، برم سفر و حسابی خوش بگذرونم. اما حقیقت اینه که من از همون روزی که از دانشکده اومدم بیرون دلم براش تنگ شد و هفته‌ای که گذشت تا روزی که دانشگاه باز بود می‌رفتم و روی نیمکت می‌نشستم و تماشاش می‌کردم. به روزایی فکر می‌کردم که به خودم می‌گفتم:"بالاخره از این خراب‌شده بیرون میام." و حالا که تموم شده و قراره دیگه دانشجو نباشم انگار بخش بزرگی از خودم رو تو دانشکده فنی‌مهندسی، جایی در راهروی دوم، کنار کلاس ۱۷ مهندسی شیمی جا گذاشتم. امیدوارم مثل من دلبستگی نداشته باشید و از روزهای فارغ التحصیلی از هر دوره زندگی‌تون حسابی لذت ببرید و خوش بگذرونید.

در پایان، با اینکه هوای رشت کاملا پاییزیه و انگار قرار نیست بهار بیاد، آرزو می‌کنم که سال ۹۸ براتون همون سالی باشه که بعدها ازش به عنوان همون سالی که بهترین اتفاقات زندگیتون توش افتاده یاد کنید.

پـ نـ 1 ممنونم از تبریکاتتون.

پـ نـ 2 می‌خواستم در مورد یارنوشته‌ها بنویسم اما حس کردم چیزی نگم بهتره.

پـ نـ 3 آقایون روزتون مبارک باشه. :)

خیلی ,می‌کردم ,چقدر ,تموم ,سالی ,اینکه ,همون سالی ,قرار نیست

عرض ارادت :)



منبع : آسوکـاعرض ارادت :)
برچسب ها : خیلی ,می‌کردم ,چقدر ,تموم ,سالی ,اینکه ,همون سالی ,قرار نیست

ولی من بهت می‌گم دوستت دارمدوستت ,ابرا ,می‌گوید ,خواب ,دوستت دارم ,مراقب خودت ,شوخی کردم

:: ولی من بهت می‌گم دوستت دارم دوستت ,ابرا ,می‌گوید ,خواب ,دوستت دارم ,مراقب خودت ,شوخی کردم
دوستت ,ابرا ,می‌گوید ,خواب ,دوستت دارم ,مراقب خودت ,شوخی کردم


باغ مادربزرگه


سه شب از پنج شبِ در سفر بودن بابا، یکهو از خوب پریده و گفته خواب بابارو دیدم. یک شب در خواب صدایش زده بود که قرصت را نخوردی. یک شب برای نماز صبح بیدارش کرده بود و همان شبی که فشار خونش به ۷ رسیده بود، در خواب پدر را نگران دیده بود. شما اسمش را بگذارید رویای صادقه، اما من می‌گویم زنی که هر بار همسرش از سفر برمی‌گردد قاطعانه می‌گوید دیگه نمی‌ذارم بری و باز خودش تمام محتویات چمدان سفر بعدی را می‌چیند و در جواب خب مامان نذار بابا بره می‌گوید دلم نمیاد، فقط عاشق است. او هر غروب، به وقت اذان می‌گوید خانه دارد مرا می‌خورد و هر شب کفش‌های بابا را پشت در جفت می‌کند که کسی نفهمد بابا خانه نیست. شاید باورتان نشود اما وقتی بابا نیست غذاهای خاصش را نمی‌پزد و می‌گوید چطور دلتون میاد بابا که نیست غذای خیلی خوشمزه بخورید؟ آن‌قدر تابلو عاشق است که صدای خاله‌هایم درآمده. چند روز قبل رفتن، مامان خیلی جدی به بابا ‌گفت کاش می‌تونستیم تو ابرا زندگی کنیم. بابا گفت اگه دعوامون بشه من از ابرا میندازمت پایین. ما در اتاق بودیم و می‌خندیدیم. مامان زد زیر گریه و گفت من سی و پنج سال تو زندگیت بودم منو از ابرا میندازی پایین؟ بابا می‌خندید و می‌گفت خانم شوخی کردم. مامان کوتاه نمی‌آمد و می‌گفت نه تو حرف دلتو زدی. بحث تا روز رفتن بابا ادامه داشت. روزی که من و مامان همراهش برای بدرقه رفتیم. گفت خانوم از من راضی باشا. مامان هنوز دلخور بود. گفت اما تو می‌خوای منو از ابرا بندازی پایین. پدرم به صورتش دست کشید و گفت شوخی کردم. تو نبودی من اینجا بودم؟ دلش گرم شد. یخش آب شد. لبخند زد و گفت راضی‌ام. مراقب خودت باش. و چه کسی نمیداند که فقط دوستت دارم دوستت دارم نیست. من به گوش خودم مراقب خودت باشی شنیدم که به هزار دوستت دارم می‌چربید.

دوستت ,ابرا ,می‌گوید ,خواب ,دوستت دارم ,مراقب خودت ,شوخی کردم

ولی من بهت می‌گم دوستت دارم



منبع : آسوکـاولی من بهت می‌گم دوستت دارم
برچسب ها : دوستت ,ابرا ,می‌گوید ,خواب ,دوستت دارم ,مراقب خودت ,شوخی کردم

یعنی چراغش روشن می‌شود؟خانه ,می‌خواند ,کتاب ,اصلا ,دختری ,باید بیایی

:: یعنی چراغش روشن می‌شود؟ خانه ,می‌خواند ,کتاب ,اصلا ,دختری ,باید بیایی
خانه ,می‌خواند ,کتاب ,اصلا ,دختری ,باید بیایی

باید بیایی یار. باید بیایی و مثلا نوه بزرگ خانه رو به روی خانه مادربزرگه -همان خانه‌ای که سالهاست رنگ آدمیزاد ندیده- باشی و صبح به صبح به ستون تراس تکیه بزنی و چایت را در کش و قوس‌های طبیعت بنوشی و ندانی آن دختری که دیروز از ترس سگ بزرگ همسایه بغلی یک محل را دویده و نفس‌نفس‌زنان آقاجونش را صدا می‌زده که بیاید و سگ را که بفرستد پی کارش، نوه‌ی صاحب آن خانه باغیست که هر بار می‌بینی‌اش سلام می‌دهی و می‌پرسی:" چطورید همسایه؟" اصلا غروب‌ها بیا و کنار آقاجونی که حالا کتاب خواندن برایش سخت شده و یک پاراگراف می‌خواند و ۱۰ دقیقه کتاب را می‌بندد و بعد پاراگراف بعدی را می‌خواند بنشین و از خاطراتش بپرس تا صدایم بزند و بگوید:" باباجان چایت حاضر شد؟" و من برایتان چایی زعفران تازه دم و توت بیاورم و بنشینم و صدایت را در گوشم ذخیره کنم برای بعد از ۱۳ که قرار است کلید خانه مادربزرگه‌ات را به ما بسپاری تا نگذاریم آبادی از خانه‌اش برود. اصلا می‌توانی دم رفتن بپرسی "راستی آن دختری که ده لایه لباس تنش می‌کند و کلاهش را تا بینی‌اش پایین می‌کشد و در هوایی که هیچ آدمیزادی گوشه پنجره‌اش را باز نمی‌گذارد روی تراس می‌نشیند و کتاب می‌خواند شمایید؟" یا "این روزها که مادربزرگ کسالت دارند بوی نان‌های شماست که هر صبح مشاممان را پر می‌کند؟" حتی می‌توانی بپرسی:"آن دختری صبح به صبح رو به روی باغ می‌ایستد و موهایش را شانه می‌زند و شکوفه می‌چیند و لای موهایش می‌گذارد شمایید؟" و من رنگ عوض کنم. لبخند بزنی و بگویی:" حیف دیر فهمیدم." وسایلت را پشت ماشینت بگذاری و دلم طاقت نیاورد و بگویم:" چند لحظه صبر کنید" و برایتان چند نان داغ بیاورم که حق همسایگی را ادا کرده باشم. از دستم بگیری و بگویی:"واجب شد زود به زود سر بزنم. این‌بار چای با من و نان از شما." لبخند بزنم و برایت که برایم دست تکان دادی دست تکان بدهم و به چایی که قرار است به دست تو دم بکشد و نانی که به دست من پخته می‌شود فکر کنم و از شوق زیر بارانی که بند نمی‌آید بچرخم. اصلا خدا را چه دیدی. شاید مریض شدم و دلت شور افتاد و به شهر نرسیده برگشتی.

خانه ,می‌خواند ,کتاب ,اصلا ,دختری ,باید بیایی

یعنی چراغش روشن می‌شود؟



منبع : آسوکـایعنی چراغش روشن می‌شود؟
برچسب ها : خانه ,می‌خواند ,کتاب ,اصلا ,دختری ,باید بیایی

شهر کتاب خیابان توحیدکتاب ,گفتم ,خیابان ,پرسید ,کتاب‌های ,می‌کردم ,کتاب خیابان ,خیابان توحید ,خیابان حافظ ,خیلی توئه ,باید می‌خواندم ,کتاب خیابان توحید

:: شهر کتاب خیابان توحید کتاب ,گفتم ,خیابان ,پرسید ,کتاب‌های ,می‌کردم ,کتاب خیابان ,خیابان توحید ,خیابان حافظ ,خیلی توئه ,باید می‌خواندم ,کتاب خیابان توحید
کتاب ,گفتم ,خیابان ,پرسید ,کتاب‌های ,می‌کردم ,کتاب خیابان ,خیابان توحید ,خیابان حافظ ,خیلی توئه ,باید می‌خواندم ,کتاب خیابان توحید


دانشجوی سال اول کارشناسی بودم. یک لیست بلندبالا از کتاب‌هایی که باید می‌خواندم و فرصتش پیش نمی‌آمد تهیه کرده بودم و مدام بین شهر کتاب خیابان توحید و دانشگاه در رفت و آمد بودم. آن روزها تازه فهمیده بودم که وقتی نمی‌توانم روابط دوستانه‌ام را کنترل کنم بهتر است خودم خودم را حذف کنم. خودم را حذف کردم. در جمع‌های دوستانه شرکت نمی‌کردم. با بچه‌های دانشگاه صمیمی نبودم و جز درباره مسائل درسی دلم نمی‌خواست با کسی هم صحبت شوم. و هزار و یک آجر دیگر که به ساختنم کمک می‌کرد. آن روزها هفته‌ای یکبار خودم را به شهر کتاب می‌رساندم و روی زمین می‌نشستم و کتاب‌ها را ورق می‌زدم و اولویت‌هایی که باید می‌خواندم را جا‌به‌جا می‌کردم. آن روزها هنوز کتاب‌فروش‌های کتاب‌خوان وجود داشتند. همان‌هایی که می‌توانستند کمکت کنند که کدام کتاب را اول بخوانی. با لیستم درگیر بودم و بین دو کتاب آنقدر مردد بودم که سه بار گذاشتم و برداشتمشان. پرسید:" به چی شک دارید؟" جا خوردم. اصلا جذاب نبود که یک غریبه بتواند این‌قدر راحت بپرد بالای حصاری که حتی دوست‌ترین‌ها هم نمی‌توانستند نزدیکش شوند. بلند شدم و گفتم:"هیچی" نگاهش، لحنش، صدایش همه و همه سردی را فریاد می‌زدند. پرسید:" منظورم کتاباست. بگید دنبال چی هستید کمکتون کنم." کمک نمی‌خواستم. گفتم:" ممنون، جفتشونو می‌خرم." گفت:" هر کتابی رو که نباید خوند. کتابارو بدید ببینم." نشانش دادم. گفتم:" نمی‌دونم کدومو اول بخونم." گفت:" مگه مسابقه‌ست؟" تلخ بود. اجازه نداد جواب بدهم. برایم توضیح داد که کتاب‌ها به چه سبکی، با چه لحنی، در چه ژانری نوشته شده‌اند. کتاب‌ها را دستم داد و گفت:" حالا خودتون انتخاب کنید." و رفت. همین‌قدر مسئولیت‌پذیر و سرد. بعد از آن روز هر بار شهر کتاب می‌رفتم برایم سر تکان می‌داد. دیگر نمی‌توانستم روی زمین بنشینم. احساس می‌کردم همه حرکاتم کنترل می‌شوند. شاید هم نمی‌شدند اما احتمالا شما هم بودید دیگر نمی‌توانستید با خیال راحت چهار زانو روی زمین بنشینید و کتاب ورق بزنید. چند هفته گذشت و متوجه یک صندلی خالی در انتهای راهروی کتاب‌های خارجی شدم. فکر می‌کردم که آن را گذاشته‌اند که بتوانند به کتاب های ردیف آخر دسترسی داشته باشند. یک روز که کتاب‌های دانشگاه هم همراهم بود. گفت:"چرا نمی‌شینید؟" گفتم:" آخه اجازه نگرفتم." لبخند زد. فکر کنید؟ لبخند. گفت:" اجازه نمی‌خواد. بشین." فکر کنید؟ همین‌قدر غیررسمی. کتاب مکانیک سیالات استیرر را دید و پرسید:" مکانیک می‌خونید؟" به کتابم نگاه کردم و گفتم:" مهندسی شیمی" گفت:" مهندس‌ها کتاب‌خون‌ترن." مثل من فکر می‌کرد. گفتم:" بله همین‌طوره." سوال پرسید. درباره درس‌ها و کتا‌هایمان. مراجع و استادهایمان. فیلد مورد علاقه و فیلدهای کاری موجود رشته‌مان. انگار همه چیز را می‌دانست. فقط تایید می‌کرد. مثل اینکه بخواهی برای نویسنده کتابی، داستان کتابش را تعریف کنی. از آن روز به بعد هر بار می‌رفتم کتاب معرفی می‌کرد و هفته بعد درباره‌اش می‌پرسید. شهر کتاب خیابان توحید اولین جایی از رشت بود که ناخودآگاه مرا سمت خود می‌کشانید. یک شب بعد از شام با میم(که حالا قدمت رفاقتمان به بیست سال رسیده) راهی شهر کتاب شدیم. دیدمش، روی صندلی نشسته بود و مارکز می‌خواند. سلام کرد و درباره کتاب‌های هفته پیش پرسید. نظرم را گفتم. بحث کردیم. گفت:" وقتشه کتاب‌های قوی‌تر بخونی." پشت پیشخوان نشست و آدرس یک کتاب‌فروشی قدیمی را پشت کارت شهر کتاب نوشت." گفت:" اینجا کتاب‌های دست دوم دارن." روی کارت دیگری اسم چند کتاب را نوشت. گفت:" اینارو بخر. اگه نداشت بگو برات بیاره. می‌تونی نصف قیمت ازش بخری. پیرمرد منصفیه." کارت‌ها را گرفتم. تشکر کردم و بیرون زدیم. می‌خواستم کارتی که پشتش آدرس نوشته بود در سطل زباله بیاندازم. می‌خواستم گران‌تر بخرم. نو بخرم. پول خودم بود. اصلا می‌خواستم آتشش بزنم. میم شانه به شانه‌ام بود. الان نمی‌شد. الان وقتش نبود. صدایم زد و گفت:" آسوکا، این پسره خیلی توئه." جمله معروفش درباره من همین است. وقتی می‌گوید فلان چیز "خیلی توئه" منظورش اینست که به من می‌آید. برای من ساخته شده. کنار شیرینی آق‌بانو ایستادم. نگاهش کردم. ته قلبم تاییدش کرد. انگار قلبم منتظر تلنگر بود. گفتم:" نه بابا، فقط می‌خواست کمکم کنه." انگار خودم هم می‌دانستم انقلابی در قلبم در حال وقوع است و مدام انکارش می‌کردم. کاغذ‌ها را در سطل زباله کنار آق‌بانو انداختم و لبخند زدم و از خیابان توحید فرار کردم. دو سال شهر کتاب نرفتم. کتاب کم خواندم. یک روز، بعد از آزمون پارسه در خیابان حافظ "تابلوی شهر کتاب شعبه ۲" را دیدم. وارد شدم. ماژیک هایلایت برداشتم. پرسیدم:" اجازه هست امتحانش کنم." گفت:" اجازه لازم نیست." برگشتم. خودش بود

پـ نـ 1 شهر کتاب خیابان حافظ حدودا سه سال پیش تعطیل شد.

پـ نـ 2 رشت بارانیست. نیایید.

پـ نـ 3 عکس از کتاب‌فروشی آسمان (عنوان کتاب رسول‌زاده را دوست دارم)

کتاب ,گفتم ,خیابان ,پرسید ,کتاب‌های ,می‌کردم ,کتاب خیابان ,خیابان توحید ,خیابان حافظ ,خیلی توئه ,باید می‌خواندم ,کتاب خیابان توحید

شهر کتاب خیابان توحید



منبع : آسوکـاشهر کتاب خیابان توحید
برچسب ها : کتاب ,گفتم ,خیابان ,پرسید ,کتاب‌های ,می‌کردم ,کتاب خیابان ,خیابان توحید ,خیابان حافظ ,خیلی توئه ,باید می‌خواندم ,کتاب خیابان توحید

شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد؟گفتم ,گفتی ,پرسیدی ,لبخند ,آمدی ,نگاه کردم ,چیزی نگفتم

:: شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد؟ گفتم ,گفتی ,پرسیدی ,لبخند ,آمدی ,نگاه کردم ,چیزی نگفتم
گفتم ,گفتی ,پرسیدی ,لبخند ,آمدی ,نگاه کردم ,چیزی نگفتم

غروب بود. همه مهمانی بودند و من به بهانه سرفه‌هایی که صوت را از حنجره‌ام گرفته بود خانه ماندم. بعد از مدت‌ها تصمیم گرفته بودم پشت چرخ خیاطی‌ام بنشینم. پشت میز نشستم. روکشش را برداشتم. بالا و پایینش را با چهارسو باز کردم و دست به روغن شدم تا از قولنج‌های احتمالی‌اش جلوگیری کنم. آمدی و به دیوار تکیه زدی و گفتی:" کمکت کنم؟" آرام گفتم:" نه، بلدم." پرسیدی:" با صدات چیکار کنیم" شانه‌ام را بالا انداختم و گفتم:" نمیدونم یار." روی صندلی میز تحریر نشستی. اجزای جداشده چرخ را سرهم کردم و پدال را فشار دادم. حالش خوب بود. پرسیدی:" چرا مهمونی نرفتی؟" گفتم:" دلم خلوت می‌خواد." پرسیدی:" منم برم؟" لبخند زدم و گفتم:" نه" دستت را زیر چانه‌ات گذاشتی و گفتی:"خب؟" چیزی نگفتم و بلند شدم. پارچه‌های بریده شده از سال قبل را از داخل کمد بیرون کشیدم. صدایم زدی و گفتی:" با شما هستما؟! گفتم خب؟" خودم را مشغول نشان دادم و گفتم:" اعتراف نداریم." خندیدی و گفتی:" شما تموم نوشته‌هات اعترافه." نگاهت کردم. در مقابل حرف راست چه جوابی باید داد؟ پرسیدی:"کدومو می‌دوزی؟ زرشکی؟ مشکی؟ آبی؟" حواسم پرت تو بود. پرت زندگی‌ام که نمی‌دانم از کدام خیابانش خیالت را دزدیدم. دستت را تکان دادی و پرسیدی:" کجایی؟" گفتم:" مشکی" برخاستی و جلو آمدی. مشکی را برداشتی و داخل کمد گذاشتی. به کمد تکیه زدی و گفتی:"بهاره. از بین اون دو تا انتخاب کن." لبخند زدم. درست مثل مادرم مشکی‌ها را در هزارتوی خانه پنهان می‌کنی. گفتم:" زرشکی" جلو آمدی. زرشکی را برداشتی و گفتی:" نه اینم خوب نیست." به آبی نگاه کردم و گفتم:" این خیلی شاده یار." لبخند زدی و گفتی:" بده خوشحال به نظر برسی؟" عینکم را به برداشتم و گفتم:" به نظر رسیدن کافی نیست. قلبم خوشحال نیست." نشستی و گفتی:" آبی رو بدوز. بپوش. بخند. حال اونم خوب می‌شه." چیزی نگفتم. خودت هم می‌دانی حال دل من سخت خوب می‌شود. مثلا با اتفاقی مثل آمدن توبه چرخ خیاطی‌ام نگاه کردم. می‌دانی؟ کاش من هم چرخ خیاطی بودم. تو از راه می‌رسیدی و قولنج قلبم را می‌گرفتی تا کمتر نبودنت را در بوق و کرنا کنم

پ ن ۱ عنوان از علیرضا آذر

پ ن ۲ مُردم از بی صدایی... 

گفتم ,گفتی ,پرسیدی ,لبخند ,آمدی ,نگاه کردم ,چیزی نگفتم

شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد؟



منبع : آسوکـاشده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد؟
برچسب ها : گفتم ,گفتی ,پرسیدی ,لبخند ,آمدی ,نگاه کردم ,چیزی نگفتم

مثلا بیاد و بگه اجازه نداری دنبال من تو چهره کسی بگردی!گفتم ,آقای ,دکتر ,پارتی ,دفاع ,آزمایشگاه ,تشکر کردم ,آقای حسین‌زاده ,خیالم راحت ,بود؟ گفتم ,فراموش کرده

:: مثلا بیاد و بگه اجازه نداری دنبال من تو چهره کسی بگردی! گفتم ,آقای ,دکتر ,پارتی ,دفاع ,آزمایشگاه ,تشکر کردم ,آقای حسین‌زاده ,خیالم راحت ,بود؟ گفتم ,فراموش کرده
گفتم ,آقای ,دکتر ,پارتی ,دفاع ,آزمایشگاه ,تشکر کردم ,آقای حسین‌زاده ,خیالم راحت ,بود؟ گفتم ,فراموش کرده

بالاخره یک کارخانه‌دار آشنا پیدا کردم که راضی شود نمونه‌اش را بی‌دردسر و مجوز بدهد برای انجام تست‌های جدید. نمونه‌ها سنگین بودند. روی یکی از نیمکت‌های کنار دانشکده نشسته بودم و دودوتا چهارتا می‌کردم که چطور به آزمایشگاه برسانمشان. صدایی شنیدم. "سلام خانم مهندس" برنگشتم. این دانشکده پر از خانم مهندس است. گفت:" خانم مهندس؟" برگشتم. خودش بود. همانی که می‌ترسیدم در آزمایشگاه ببینمش و این نیمچه کار باقیمانده را به سرانجام نرسانم. بلند شدم و گفتم:" سلام، خوبین؟" جلو آمد و گفت:" ممنون، شما چطورید؟ از این طرفا؟ دل نکندین؟" به دانشکده نگاه کردم. گفتم:" دل نکندم. اما برای کار دیگه‌ای اومدم." به نمونه‌ها نگاه کرد و گفت:" بچه‌های آزمایشگاه هم خیلی منتظر بودن برگردید." چقدر زود با بچه‌ها انس گرفته بود. دقیقا برعکس من که یک هفته قبل از دفاع شناختمشان. وقتی که یک نفر پاورم را ادیت می‌کرد. یک نفر آخرین آنالیزم را چک می‌کرد. یک نفر لیست ظروف و خوراکی‌های دفاع را می‌نوشت.‌ یک نفر برنامه شام بعد از دفاع را هماهنگ می‌کرد. شام دفاع! فراموش کرده بودم. آدمِ فراموش کردن وعده‌ها نبودم. چه به سر روزهایم آمده بود؟ گفتم:" من بهشون شام بدهکارم آقای مهندس." خندید و گفت:" منظورم همین بود. اشکالی نداره فرصت هست. کمک می‌خواید؟" تشکر کردم و گفتم:" نه ممنون، به آقای حسین‌زاده می‌گم کمکم کنن." نمونه‌ها را برداشت و گفت:" شما که نمی‌خواید برید فنی، میاید آزماشگاه خودمون. این رو هم می‌دونید که تا ظهر باید منتظرشون بمونید." راست می‌گفت. آقای حسین‌زاده سوژه تمام بچه‌های فنی‌ست بس که نیست! گفتم:" مشکلی نیست. خودم میارمشون." گفت:" شما که نمی‌تونید ببریدشون. بهتر نیست از موضعتون کوتاه بیاید و بریم آزمایشگاه؟" از موضعم کوتاه اومدم و تشکر کردم و حرکت کردیم. گفت:" شما تو دانشگاه خیلی پارتی دارینا." گفتم:" پارتی؟ نه. حتی آشناهامون که تو دانشکده هستن نمیدونن من تو ]I رشته و چه مقطعی درس می‌خونم." پرسید:" می‌خونید؟" فراموش کرده بودم که تا چند هفته دیگر باید کارت دانشجویی‌ام را تحویل بدهم. گفتم:" ببخشید. خوندم." با تعجب گفت:" ناراحت شدین واقعا؟ فقط می‌خواستم عمق علاقه‌تون رو بسنجم." سیالاتی بود. سیالاتی‌ها مدام درگیر عمق و ارتفاع هستند. لبخند زدم و گفتم:"نه." پرسیدم:" از بقیه بچه‌ها چه خبر؟ آزمایشگاه هنوز هم شلوغه؟ کسی دفاعش نزدیک نیست؟" گفت:" چرا، دو تا از ورودی‌های ۹۵ تا خرداد دفاع می‌کنن. دو نفر از بچه‌های ۹۶ رو هم دکتر فرستاد جای دیگه. منم تا چند هفته دیگه کارم اینجا تموم میشه." چقدر زود. ادامه داد:" بقیه‌ش رو دکتر پیشنهاد دادن جای دیگه‌ای انجام بدم. نشد که بیشتر باهاشون همکاری کنم." پس استاد دومش دکتر نبود. وارد آزمایشگاه شدیم. کسی نبود. نمونه‌ها را کنج دیوار گذاشت. تشکر کردم و وسایلم را داخل کمد گذاشتم. منظورش از پارتی که بود؟ گفتم:" راستی آقای مهندس، منظورتون از پارتی کیان؟" لبخند زد و گفت:"دکتر و آقای ح. دکتر خیلی با تعصب از شما و کاراتون حرف می‌زنه. آقای ح هم وقتی کتابارو بهم داد گفت خیلی بهتون سلام برسونم." گفتم:" خیالم راحت شد." گفت:" پارتی داشتن این‌قدر بده؟" گفتم:" اینکه آدم‌ها فکر کنن احترامی که بقیه بهتون می‌ذارن به خاطر نسبت فامیلی و دوستانه‌ست این‌قدر بده." روپوش آزمایشگاهش را داخل کمد گذاشت و گفت:" نگران نباشید. فقط من می‌دونم پارتی دارید." لبخند زدم و گفتم:" ممنون از رازداریتون." کوله‌اش را برداشت و گفت:" قابلی نداشت. البته به شرط اینکه ضیافت شام دعوت باشم." انگار از خودمان بود. چند سال وچند ماه و چند هفته‌اش چه اهمیتی داشت؟ لبخند زدم و گفتم:"حتما." گفت:" خیالم راحت شد. کلید رو براتون می‌ذارم. اگه کارم طول کشید خودتون کلید رو به خانم دکتر می‌دین؟" سرم را تکان دادم و خداحافظی کردیم و رفت. روی صندلی نشستم. دست بردار نیستی یار. امان از تو. دفترچه‌ام را برداشتم تا نمونه‌آلی‌ کارم را بسازم. دفتر نامه‌هایم به تو روی زمین افتاد. برداشتمش. ورق زدم. باز هم نامه بیست‌و‌یکم! از وقتی که در تمام لحظاتم حی و حاضری دست و دلم به برایت نوشتن نمی‌رود. انگار قرار است این دفتر هم به سرنوشت بقیه دفترها دچار شود. ورق‌های سیاهش پاره و باقی‌اش چرک‌نویس شود


گفتم ,آقای ,دکتر ,پارتی ,دفاع ,آزمایشگاه ,تشکر کردم ,آقای حسین‌زاده ,خیالم راحت ,بود؟ گفتم ,فراموش کرده

مثلا بیاد و بگه اجازه نداری دنبال من تو چهره کسی بگردی!



منبع : آسوکـامثلا بیاد و بگه اجازه نداری دنبال من تو چهره کسی بگردی!
برچسب ها : گفتم ,آقای ,دکتر ,پارتی ,دفاع ,آزمایشگاه ,تشکر کردم ,آقای حسین‌زاده ,خیالم راحت ,بود؟ گفتم ,فراموش کرده